تبليغاتX
ARSA
ARSA
شعر و داستان
 
جمعه بیست و نهم آبان 1388 :: 11:49 :: نويسنده : محمد

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج كند. مافوق به سرباز گفت:

اگر بخواهی می توانی بروی، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه؟ دوستت احتمالا دیگه مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی!

حرف های مافوق، اثری نداشت، سرباز این طور تشخیص داد که باید به نجات دوستش برود .اون سرباز به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند .افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت: من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، خوب ببین این دوستت مرده! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی!

سرباز در جواب گفت: قربان البته که ارزشش را داشت .

افسر گفت: منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟

سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم، هنوز زنده بود، نفس می کشید، اون حتی با من حرف زد! من از شنیدن چیزی که او بهم گفت الان احساس رضایت قلبی می کنم .اون گفت: جیم! من می دونستم که تو هر طور شده به کمک من می آیی !ازت متشکرم دوست همیشگی من



جمعه بیست و دوم آبان 1388 :: 22:10 :: نويسنده : محمد


روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگ تر بود.
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد.
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامريي كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد.
پس از مدتى، ماهى بزرگ از حمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است!
در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواريوم نيز نرفت !!!
می دانید چـــــرا ؟
ديوار شيشه‌اى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود! باوري از جنس محدودیت !باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور! باوري از ناتوانی خويش!



چهارشنبه بیستم آبان 1388 :: 23:45 :: نويسنده : محمد

      

تاريخم به زير آب...            

عشقم به فراموشي ...                  

يادم به خاموشي....

وطنم به دروغ ....

مردمانم به سکوت.....

      من و تو به حرافي زنده ايم و فردا به عمل

                                                           و

                                                              تنم بي وطن است ....

                                                                      وطنم بي تن ....

از وطنم تنها ميم مالکيت مال من است!!

و از تنم تنها وزن تنم مال من است!!

از زبان پارسي ام نه خطش را ياد دارم نه زبانش را و تنها نامش مال من است!!

از خاکم تنها يک ايزوتوپ  اورانيومش حق  من است!!

دانشم تنها سد سيوند اش افتخار من است!!

تنها خاکهاي فارس تشنه مانده اند!!

بهار به خانه ام آمده است با ابهامي از بوي گوگرد و نارنج!

بهار به سرزمين ام آمده است با ترسي از تقدير و تغيير...

وزمين سخت در نزاع ميان فنا و باقي ، دست  و پا مي زند!

هنوز مانده ام که زنده بمانم با خاري يا بميرانم تنم را به خاري!

هنوز پريشانم ميان سياهي آسمانم و سبزي سرزمينم!

معناي حق و افتخار و غرور را گم کرده ام!!

تنها سکوت بي معنا را آموخته ام!!

شنيده ام که سکوت هزاران حرف است !!

خسته نيستيم از اين حرافي؟؟

با هم مي گذرانيم کجا را نمي دانم ، اصطحکاکي بر من وارد نيست .

لحظه اي يادم هست از درياي دلش مي شنوم ،ترسيم مي کنم

درياي دلش را و هرچه مي نگرم هر صدف بر موجي که در آن

ارزش اوست مي غلتد و من هم به گمانم که درياي منم چون دل اوست

 مي پندارم که در آن دريا مي غلتم و در اعماق دلش!

گربه اي مي آيد ، مادرش حتما بچه اش را که بوي انسان

به تنش بوييده رهايش کرده گربه حتي به ته کفش منم راضيست

که به سرش خاک و کثافات ولي با نرمش بکشم آنچنان تشنه ي

يک قطره نوازش شده است که چون من مي آيد به همان جا که

نمي دانم کجاست!

شايد تنها من و آن بچه نمي دانيم که غرق دريا شده ايم!

پسري مي آيد که به دوشش  همه ي زندگي اش را بار زده!

به گمانم هرشب به همان مرد سياه مي فروشد همه را، که سقفي

به تمنا يافت کند تا بخوابد در روياي بالش نرم و خانه ي گرمم!

زندگي اش را از ميان زباله ها مي يابد .

يک شانه زندگي!يک شيشه آرامش!

رفتگر مي آيد، بر سر سهم زندگي به نزاع مي غرند!

نزاع بر سر زباله هاي ما و زندگي براي آن ها!

پسرک التماس مي کند: چرا من نبرم؟

رفتگر خم شده است بدنش حالت رسم زندگي اش را به خود گرفته

 مي گويد:

 از وقت سحر تا به غروب صد نفر چون تو به اين توشه پاتک

زده اند!

او باز به تقسيم دروغين محبت مي کوشد و هردو را به فردايي

 دوباره با برگ سبزي راهي مي کند!

انقلابي رخ داد همه لبريز محبت گشتند و تا لحظه به گذشته

واگذار شد ، از نو فردا پسرک بود وهمان رفتگر ديروز و

همان سهم زباله براي زندگي.....

ترک مي کنم سرزمين کمترين ها را

اين شب ها ترس تکرار زمان مرا تکرار مي کند

 نوفلوشاتو در نقطه اي ديگر از جهان

يک پرواز با عشق به وطن به بلنداي هيچ

فرياد وطن ولي اين بار در قطعه ي 14 بهشت زهرا يي به وسعت

ايران و نه با مشت هاي گره کرده ي 57 ، با چشمهاي خمار

وگوش هايي که از شدت ضعف قدرت شنوايي در آن ها تحليل رفته

و با دلهاي که به کمترين ها قانع اند...

اي ولگرد چنپره زده بر سرزمين من

                                   مبادا اين فراز و نشيب ها را رخنه کني

مبادا حرير آرزو ها ي خفته بر خاک را بدري!

از اين بوم بر نگيري سراغ

                           که مي دانم نبردي ز ياد! 




سه شنبه نوزدهم آبان 1388 :: 1:41 :: نويسنده : محمد

پای راست شما احمق است می دانید چرا؟

در حالی که پشت میز کارتان نشسته اید پای راستتان را از زمین بالا ببرید و در جهت عقربه های ساعت بصورت دایره ای بچرخانید. همزمان با این عمل با دست راست خود عدد 6 (انگليسي) را در هوا بنویسید. مشاهده خواهید کرد که پایتان نیز جهت حرکت خود را تغییر می دهد. امتحان کنید. دیدید گفته بودم، کاری از دستتان بر نمی آید. پای راستتان احمق است! 



جمعه بیست و چهارم مهر 1388 :: 1:20 :: نويسنده : محمد

چند قانون کاربردی

 

قانون گاو

Join Gevo Group

گاو سرشو می‌اندازه پایین و کار خودشو انجام میده، کاری نداره کسی

چی میگه! از شاخش هم استفاده نمی‌کنه، چون بهترین شاخ زن‌ها

رفتن توی میدان گاو بازی و نابود شدند.

 

برای مثال شما قصد داری به عیادت کسی در بیمارستان بری، بهترین

راه اینه که راه خودت را بگیری و مستقیم وارد بخش بشی و به کسی

هم توجه نکنی، حالا مثلا اگر از نگهبان بپرسی که "الان ساعت

ملاقات هست؟" یا این که "می‌تونم برم تو؟" اگر هیچ مشکلی هم

وجود نداشته باشه، نگهبانه برای اینکه قدرت خودشو بهت نشون بده

جلوت را می‌گیره. این قانون در جاهایی که قوانین مسخره و دست و

پا گیر داره هم کاربرد داره، یعنی خیلی موانع قانونی (یا بهتر بگم

سنگ اندازی‌ها) در مرحله آغازین کارها بیشتر جلوه می‌کنند، وقتی

شما بی‌توجه به همه‌ آنها کارت را آغاز کردی، اکثر آنها خود به خود

کنار می‌روند یا افراد مجبور میشن خودشونو با شما وقف بدن. در کل

این قانون (قضیه) در جوامعی مثل جامعه ایران که فضولی در کار

دیگران امری پسندیده‌ای محسوب می‌شود بسیار کاربرد دارد.

 

قانون سگ

Join Gevo Group

سگی شما رو دنبال کرده و شما فقط یه قرص نان دارید، اگر کل نان را جلوش

بندازید، زود می‌خوردش و بعدش به شما حمله می‌کنه، پس بهترین کار اینه که

نان را تکه تکه بهش بدین تا زمانی که به جای امنی برسید.


مثلا می‌دانید که طرح یک پروژه یک ماه طول می‌کشه، اما اگر به کارفرما بگویید

یک ماه، شاکی میشه و فحش میده، شایدم رفت و کار را داد به یکی دیگه، پس

کار را در چند مرحله بهش تحویل می‌دهید. مثلا هفته اول سایت پلان، به همراه

پلان اولیه، هفته دوم پلان نهایی و الا آخر! اینطوری طرف شاکی نمیشه که هیچ،

کلی هم ذوق می‌کنه که تو جریان پیشرفت کار قرار داشته!

 

قوانین خر

Join Gevo Group

قانون اول:

هرگاه خری در یک کنج مثلث و منبع غذا در کنج دیگری باشد، خر مورد نظر

همیشه مسیری را طی میکند که از یک ضلع مثلث می‌گذرد.


نتیجه گیری: در دبیرستان می‌گفتند که این یعنی خر هم می‌فهمه که اون راه

نزدیکتره، اما در اصل اینه که همیشه کوتاه‌ترین راه، بهترین راه نیست و فقط خر

کوتاه‌ترین راه را انتخاب می کنه!

 

قانون دوم:

هرگاه خری در فاصله مساوی بین دو منبع غذایی قرار گرفته باشد. آنقدر بین

انتخاب نزدیکترین منبع تردید می‌کند و به سمت هیچکدام نمی رود تا از

گرسنگی بمیرد!


نتیجه گیری: خیلی وقت‌ها تصمیم گیری بین دو یا چند گزینه در نتیجه عمل

تاثیر چندانی نمی‌گذارد، پس تا فرصت نگذشته سریعتر تصمیم‌گیری کنیم.

 

قانون سوم:

هرگاه در مسیری دو خر از روبرو (شاخ به شاخ) به یکدیگر برسند، و مسیر به

قدری تنگ باشد که این دو باید کمی از وسط جاده کنار رفته، به دیگری راه

بدهند تا بتوانند رد شوند، هیچکدام از خرها از جای خود تکان نمی‌خورند.


نتیجه گیری: خیلی وقت‌ها برای رسیدن به نتیجه مطلوب بایستی به طرف مقابل

امتیاز بدهید، به بازی "بُرد ـ بُرد" بیاندیشیم، سیاستمدار باشیم، دور از جون و بلا

نسبت شما، خر نباشیم!

 



یکشنبه نوزدهم مهر 1388 :: 16:26 :: نويسنده : محمد

پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانه ای دارد کنار ابر ها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش
دکمه ی پیراهن او آفتاب
برق تیر و خنجر او ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویربود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین
بود ،اما میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
...
هر چه میپرسیدم از خود از خدا
از زمین از اسمان از ابر ها
زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
هر چه می پرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی جوابش آتش است
تا ببندی چشم کورت می کند
تا شدی نزدیک دورت میکند
کج گشودی دست ،سنگت می کند

کج نهادی پا ی لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می دهد
در میان آتش آبت می کند
با همین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم خواب دیو و غول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سرکشم
در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین
محو می شد نعره هایم بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...
نیت من در نماز ودر دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود ..
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ مثل خنده ای بی حوصله
سخت مثل حل صد ها مسئله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادیم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا
زود پرسیدم پدر اینجا کجاست
گفت اینجا خانه ی خوب خداست
گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست ورویی تازه کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست ؟اینجا در زمین؟
گفت :آری خانه ی او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
خشم نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی شیرینتر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست معنی می دهد
قهر هم با دوست معنی می دهد
هیچ کس با دشمن خود قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی ست
تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزدیکتر
از رگ گردن به من نزدیکتر
آن خدای پیش از این را باد برد
نام او راهم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی نقش روی آب بود
می توانم بعد از این با این خدا
دوست باشم دوست ،پاک و بی ریا
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد
می توان در بارهی گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره صد هزاران راز گفت
می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد
می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند
می توان مثل علف ها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد
می توان در باره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا
تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر

                                             قیصر امین پور


بدن شرح



چهارشنبه یکم مهر 1388 :: 19:58 :: نويسنده : محمد

زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.
اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت مي‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد. به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.
 
ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!
اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد. آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى كسلم مى‌كرد، چون همیشه كوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌كردم.

یادم نمى‌آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سر او ركاب مى‌زدم. حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.

او مسیرهاى دلپذیر و میان برهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته مي‌توانست با حداكثر سرعت براند، او مرا در جاده‌هاى خطرناك و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى‌برد و من غرق سعادت مى‌شدم.
  گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو كجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌كردم دارم كم كم به او اعتماد مى‌كنم.
 بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت. او مرا به آدم‌هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى‌دادند كه به آن ها نیاز داشتم.
هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آن ها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا و ما باز رفتیم و رفتیم.

حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!» و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و ))متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مى‌كنم.(( حالا دیگر بارمان سبك شده بود. او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.

او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند. من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم.

 

این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مى‌داد. هر وقت در زندگى احساس مى‌كنم كه دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید،

رکاب بزن




یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 :: 21:39 :: نويسنده : محمد

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند و گاهی اوقات پدران هم.
در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.
در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم می كند.
در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.
در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود می سازد.
در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این  است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم.
در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند.
در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است.
در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.
در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.
در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت های خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارت های بد است.
در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارساست، به رشد و كمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه  گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت می شود.
در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.
 

در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست

گابريل گارسيا ماركز



جمعه بیستم شهریور 1388 :: 20:45 :: نويسنده : محمد

در کوچه ای خلوت به دنبال عشق می گشتم عشقی که تا ابد با من باشد عشقی که بتواند من را درک کند در کوچه ی خلوت گلی را دیدم گلی که پر از احساس و پر از خون جاری از عشق بود.

 شاید شما فکر کنید که کوچه ی خلوت فقط برای قصه هایی از جدایی است ولی نه بعضی از کوچه های خلوت انسان رو به عشق نزدیک تر میکنه .

 در آن کوچه یک گلی بود که شاخه ای شکسته داشت گلبرگ های آن پرپر شده بود و جز آه و ناله چیزی  برای حرف نداشت . من آن شاخه ی خشکیده را به خانه بردم از او مراقبت کردم او را در جایی قرار دادم که سرور تمام گلها  شود به آب دادم از خورشید خواستم که بهترین نور خود را به گل بتاباند تا آن گل شایسته ی سروری گلها را داشته باشد .  من از او آن قدر مواظبت کردم  گاهی دستم از خارهای آن گل زخمی میشد ولی با هر رنج و زحمتی بود آن را به درجه ی سروری رساندم .


حال من آن گل را در گلدان خود نگه داشته ام و او را همچون خدا میپرستم و او هم با بوی خوش خود مرا سر مست میکند.



پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 :: 6:0 :: نويسنده : محمد

خون از سر مبارك على علیه السلام جارى شد و محاسن شریفش را رنگین نمود و در آن حال فرمود:


بسم الله و بالله و على ملة رسول الله فزت و رب الكعبة.

(سوگند به پروردگار كعبه كه رستگار شدم)



 
درباره وبلاگ



پيوندها