|
ARSA
شعر و داستان
|
|
||
|
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج كند. مافوق به سرباز گفت: اگر بخواهی می توانی بروی، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه؟ دوستت احتمالا دیگه مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی! حرف های مافوق، اثری نداشت، سرباز این طور تشخیص داد که باید به نجات دوستش برود .اون سرباز به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند .افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت: من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، خوب ببین این دوستت مرده! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی! سرباز در جواب گفت: قربان البته که ارزشش را داشت . افسر گفت: منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟ سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم، هنوز زنده بود، نفس می کشید، اون حتی با من حرف زد! من از شنیدن چیزی که او بهم گفت الان احساس رضایت قلبی می کنم .اون گفت: جیم! من می دونستم که تو هر طور شده به کمک من می آیی !ازت متشکرم دوست همیشگی من
روزي
دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت
و با
قرار دادن يک ديوار شيشهاى در وسط آكواريوم آن را به دو بخش تقسيم کرد.
تاريخم به زير آب... عشقم به فراموشي ... يادم به خاموشي.... وطنم به دروغ .... مردمانم به سکوت..... من و تو به حرافي زنده ايم و فردا به عمل و تنم بي وطن است .... وطنم بي تن .... از وطنم تنها ميم مالکيت مال من است!! و از تنم تنها وزن تنم مال من است!! از زبان پارسي ام نه خطش را ياد دارم نه زبانش را و تنها نامش مال من است!! از خاکم تنها يک ايزوتوپ اورانيومش حق من است!! دانشم تنها سد سيوند اش افتخار من است!! تنها خاکهاي فارس تشنه مانده اند!! بهار به خانه ام آمده است با ابهامي از بوي گوگرد و نارنج! بهار به سرزمين ام آمده است با ترسي از تقدير و تغيير... وزمين سخت در نزاع ميان فنا و باقي ، دست و پا مي زند! هنوز مانده ام که زنده بمانم با خاري يا بميرانم تنم را به خاري! هنوز پريشانم ميان سياهي آسمانم و سبزي سرزمينم! معناي حق و افتخار و غرور را گم کرده ام!! تنها سکوت بي معنا را آموخته ام!! شنيده ام که سکوت هزاران حرف است !! خسته نيستيم از اين حرافي؟؟ با هم مي گذرانيم کجا را نمي دانم ، اصطحکاکي بر من وارد نيست . لحظه اي يادم هست از درياي دلش مي شنوم ،ترسيم مي کنم درياي دلش را و هرچه مي نگرم هر صدف بر موجي که در آن ارزش اوست مي غلتد و من هم به گمانم که درياي منم چون دل اوست مي پندارم که در آن دريا مي غلتم و در اعماق دلش! گربه اي مي آيد ، مادرش حتما بچه اش را که بوي انسان به تنش بوييده رهايش کرده گربه حتي به ته کفش منم راضيست که به سرش خاک و کثافات ولي با نرمش بکشم آنچنان تشنه ي يک قطره نوازش شده است که چون من مي آيد به همان جا که نمي دانم کجاست! شايد تنها من و آن بچه نمي دانيم که غرق دريا شده ايم! پسري مي آيد که به دوشش همه ي زندگي اش را بار زده! به گمانم هرشب به همان مرد سياه مي فروشد همه را، که سقفي به تمنا يافت کند تا بخوابد در روياي بالش نرم و خانه ي گرمم! زندگي اش را از ميان زباله ها مي يابد . يک شانه زندگي!يک شيشه آرامش! رفتگر مي آيد، بر سر سهم زندگي به نزاع مي غرند! نزاع بر سر زباله هاي ما و زندگي براي آن ها! پسرک التماس مي کند: چرا من نبرم؟ رفتگر خم شده است بدنش حالت رسم زندگي اش را به خود گرفته مي گويد: از وقت سحر تا به غروب صد نفر چون تو به اين توشه پاتک زده اند! او باز به تقسيم دروغين محبت مي کوشد و هردو را به فردايي دوباره با برگ سبزي راهي مي کند! انقلابي رخ داد همه لبريز محبت گشتند و تا لحظه به گذشته واگذار شد ، از نو فردا پسرک بود وهمان رفتگر ديروز و همان سهم زباله براي زندگي..... ترک مي کنم سرزمين کمترين ها رااين شب ها ترس تکرار زمان مرا تکرار مي کند نوفلوشاتو در نقطه اي ديگر از جهان يک پرواز با عشق به وطن به بلنداي هيچ فرياد وطن ولي اين بار در قطعه ي 14 بهشت زهرا يي به وسعت ايران و نه با مشت هاي گره کرده ي 57 ، با چشمهاي خمار وگوش هايي که از شدت ضعف قدرت شنوايي در آن ها تحليل رفته و با دلهاي که به کمترين ها قانع اند... اي ولگرد چنپره زده بر سرزمين من مبادا اين فراز و نشيب ها را رخنه کني مبادا حرير آرزو ها ي خفته بر خاک را بدري! از اين بوم بر نگيري سراغ که مي دانم نبردي ز ياد! پای راست شما احمق است می دانید چرا؟ در حالی که پشت میز کارتان نشسته اید پای راستتان را از زمین بالا ببرید و در جهت عقربه های ساعت بصورت دایره ای بچرخانید. همزمان با این عمل با دست راست خود عدد 6 (انگليسي) را در هوا بنویسید. مشاهده خواهید کرد که پایتان نیز جهت حرکت خود را تغییر می دهد. امتحان کنید. دیدید گفته بودم، کاری از دستتان بر نمی آید. پای راستتان احمق است! چند قانون کاربردی
قانون گاو گاو سرشو میاندازه پایین و کار خودشو انجام میده، کاری نداره کسی چی میگه! از شاخش هم استفاده نمیکنه، چون بهترین شاخ زنها رفتن توی میدان گاو بازی و نابود شدند.
برای مثال شما قصد داری به عیادت کسی در بیمارستان بری، بهترین راه اینه که راه خودت را بگیری و مستقیم وارد بخش بشی و به کسی هم توجه نکنی، حالا مثلا اگر از نگهبان بپرسی که "الان ساعت ملاقات هست؟" یا این که "میتونم برم تو؟" اگر هیچ مشکلی هم وجود نداشته باشه، نگهبانه برای اینکه قدرت خودشو بهت نشون بده جلوت را میگیره. این قانون در جاهایی که قوانین مسخره و دست و پا گیر داره هم کاربرد داره، یعنی خیلی موانع قانونی (یا بهتر بگم سنگ اندازیها) در مرحله آغازین کارها بیشتر جلوه میکنند، وقتی شما بیتوجه به همه آنها کارت را آغاز کردی، اکثر آنها خود به خود کنار میروند یا افراد مجبور میشن خودشونو با شما وقف بدن. در کل این قانون (قضیه) در جوامعی مثل جامعه ایران که فضولی در کار دیگران امری پسندیدهای محسوب میشود بسیار کاربرد دارد.
قانون سگ سگی شما رو دنبال کرده و شما فقط یه قرص نان دارید، اگر کل نان را جلوش بندازید، زود میخوردش و بعدش به شما حمله میکنه، پس بهترین کار اینه که نان را تکه تکه بهش بدین تا زمانی که به جای امنی برسید. مثلا میدانید که طرح یک پروژه یک ماه طول میکشه، اما اگر به کارفرما بگویید یک ماه، شاکی میشه و فحش میده، شایدم رفت و کار را داد به یکی دیگه، پس کار را در چند مرحله بهش تحویل میدهید. مثلا هفته اول سایت پلان، به همراه پلان اولیه، هفته دوم پلان نهایی و الا آخر! اینطوری طرف شاکی نمیشه که هیچ، کلی هم ذوق میکنه که تو جریان پیشرفت کار قرار داشته!
قوانین خر قانون اول: هرگاه خری در یک کنج مثلث و منبع غذا در کنج دیگری باشد، خر مورد نظر همیشه مسیری را طی میکند که از یک ضلع مثلث میگذرد. نتیجه گیری: در دبیرستان میگفتند که این یعنی خر هم میفهمه که اون راه نزدیکتره، اما در اصل اینه که همیشه کوتاهترین راه، بهترین راه نیست و فقط خر کوتاهترین راه را انتخاب می کنه!
قانون دوم: هرگاه خری در فاصله مساوی بین دو منبع غذایی قرار گرفته باشد. آنقدر بین انتخاب نزدیکترین منبع تردید میکند و به سمت هیچکدام نمی رود تا از گرسنگی بمیرد! نتیجه گیری: خیلی وقتها تصمیم گیری بین دو یا چند گزینه در نتیجه عمل تاثیر چندانی نمیگذارد، پس تا فرصت نگذشته سریعتر تصمیمگیری کنیم.
قانون سوم: هرگاه در مسیری دو خر از روبرو (شاخ به شاخ) به یکدیگر برسند، و مسیر به قدری تنگ باشد که این دو باید کمی از وسط جاده کنار رفته، به دیگری راه بدهند تا بتوانند رد شوند، هیچکدام از خرها از جای خود تکان نمیخورند. نتیجه گیری: خیلی وقتها برای رسیدن به نتیجه مطلوب بایستی به طرف مقابل امتیاز بدهید، به بازی "بُرد ـ بُرد" بیاندیشیم، سیاستمدار باشیم، دور از جون و بلا نسبت شما، خر نباشیم!
پیش
از اینها فکر میکردم
خدا ![]() زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر
این كه دست از ركاب زدن بردارد. یادم نمىآید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سر او ركاب مىزدم. حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت. او مسیرهاى دلپذیر و میان برهاى اصلى را در كوه ها و
لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته ميتوانست با حداكثر سرعت براند، او مرا در جادههاى خطرناك و صعبالعبور، اما بسیار
زیبا و با شكوه به پیش مىبرد و من غرق سعادت مىشدم. حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همهشان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگیناند!» و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مىگرفتند، دادم و ))متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مىكنم.(( حالا دیگر بارمان سبك شده بود. او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود. او مىدانست چطور از پیچهاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند. من یاد گرفتم چشمهایم را ببندم و در عجیبترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم.
این طورى وقتى چشمهایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مىبردم و وقتى چشمهایم را مىبستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مىداد. هر وقت در زندگى احساس مىكنم كه دیگر نمىتوانم ادامه بدهم، او لبخند مىزند و فقط مىگوید، رکاب بزن
در 15 سالگی آموختم كه
مادران از همه بهتر می دانند و گاهی اوقات پدران هم. در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست گابريل گارسيا ماركز در کوچه ای خلوت به دنبال عشق می گشتم عشقی که تا ابد با من باشد عشقی که بتواند من را درک کند در کوچه ی خلوت گلی را دیدم گلی که پر از احساس و پر از خون جاری از عشق بود. شاید شما فکر کنید که کوچه ی خلوت فقط برای قصه هایی از جدایی است ولی نه بعضی از کوچه های خلوت انسان رو به عشق نزدیک تر میکنه . در آن کوچه یک گلی بود که شاخه ای شکسته داشت گلبرگ های آن پرپر شده بود و جز آه و ناله چیزی برای حرف نداشت . من آن شاخه ی خشکیده را به خانه بردم از او مراقبت کردم او را در جایی قرار دادم که سرور تمام گلها شود به آب دادم از خورشید خواستم که بهترین نور خود را به گل بتاباند تا آن گل شایسته ی سروری گلها را داشته باشد . من از او آن قدر مواظبت کردم گاهی دستم از خارهای آن گل زخمی میشد ولی با هر رنج و زحمتی بود آن را به درجه ی سروری رساندم . حال من آن گل را در گلدان خود نگه داشته ام و او را همچون خدا میپرستم و او هم با بوی خوش خود مرا سر مست میکند. خون از سر مبارك على علیه السلام جارى شد و محاسن شریفش را رنگین نمود و در آن حال فرمود: بسم الله و بالله و على ملة رسول الله فزت و رب الكعبة. (سوگند به پروردگار كعبه كه رستگار شدم)
|
درباره وبلاگ
![]() پيوندها
بختیاری در گذر زمان(بهادر)
قاصدک آپلود عکس علی ایزدجو مهدی جلالی هفت اقلیم محمد مظفری محسن مکاری آرزو غلام احمدی مصطفی غضنفری حمید موذنی محمد دادفر نتایج فوتبال روز دنیا احسان و ساناز رضا 13 زهرا نسیم Solitary سیما مسعود R جودی استاد Just Girls کهنه رفیق گیس بریده ی تنها پگاه مهسا نایس JOHNNY DEPP دلنوشتها اهای تو که این همه دوری از من وصال هليا دختران شاد یاسمن فاطمه زنده بودی شاد ترین دختر دنیا الهه راحیل مرضیه زینب عربی پیمان خان سحررررر ریشا تینا بهاره عباس بارونی مریم سامان بیتا محمد بیشکی بهترين قالب هاي وبلاگ |
||