تبليغاتX
ARSA
شعر و داستان
 چند قانون کاربردی

چند قانون کاربردی

 

قانون گاو

Join Gevo Group

گاو سرشو می‌اندازه پایین و کار خودشو انجام میده، کاری نداره کسی

چی میگه! از شاخش هم استفاده نمی‌کنه، چون بهترین شاخ زن‌ها

رفتن توی میدان گاو بازی و نابود شدند.

 

برای مثال شما قصد داری به عیادت کسی در بیمارستان بری، بهترین

راه اینه که راه خودت را بگیری و مستقیم وارد بخش بشی و به کسی

هم توجه نکنی، حالا مثلا اگر از نگهبان بپرسی که "الان ساعت

ملاقات هست؟" یا این که "می‌تونم برم تو؟" اگر هیچ مشکلی هم

وجود نداشته باشه، نگهبانه برای اینکه قدرت خودشو بهت نشون بده

جلوت را می‌گیره. این قانون در جاهایی که قوانین مسخره و دست و

پا گیر داره هم کاربرد داره، یعنی خیلی موانع قانونی (یا بهتر بگم

سنگ اندازی‌ها) در مرحله آغازین کارها بیشتر جلوه می‌کنند، وقتی

شما بی‌توجه به همه‌ آنها کارت را آغاز کردی، اکثر آنها خود به خود

کنار می‌روند یا افراد مجبور میشن خودشونو با شما وقف بدن. در کل

این قانون (قضیه) در جوامعی مثل جامعه ایران که فضولی در کار

دیگران امری پسندیده‌ای محسوب می‌شود بسیار کاربرد دارد.

 

قانون سگ

Join Gevo Group

سگی شما رو دنبال کرده و شما فقط یه قرص نان دارید، اگر کل نان را جلوش

بندازید، زود می‌خوردش و بعدش به شما حمله می‌کنه، پس بهترین کار اینه که

نان را تکه تکه بهش بدین تا زمانی که به جای امنی برسید.


مثلا می‌دانید که طرح یک پروژه یک ماه طول می‌کشه، اما اگر به کارفرما بگویید

یک ماه، شاکی میشه و فحش میده، شایدم رفت و کار را داد به یکی دیگه، پس

کار را در چند مرحله بهش تحویل می‌دهید. مثلا هفته اول سایت پلان، به همراه

پلان اولیه، هفته دوم پلان نهایی و الا آخر! اینطوری طرف شاکی نمیشه که هیچ،

کلی هم ذوق می‌کنه که تو جریان پیشرفت کار قرار داشته!

 

قوانین خر

Join Gevo Group

قانون اول:

هرگاه خری در یک کنج مثلث و منبع غذا در کنج دیگری باشد، خر مورد نظر

همیشه مسیری را طی میکند که از یک ضلع مثلث می‌گذرد.


نتیجه گیری: در دبیرستان می‌گفتند که این یعنی خر هم می‌فهمه که اون راه

نزدیکتره، اما در اصل اینه که همیشه کوتاه‌ترین راه، بهترین راه نیست و فقط خر

کوتاه‌ترین راه را انتخاب می کنه!

 

قانون دوم:

هرگاه خری در فاصله مساوی بین دو منبع غذایی قرار گرفته باشد. آنقدر بین

انتخاب نزدیکترین منبع تردید می‌کند و به سمت هیچکدام نمی رود تا از

گرسنگی بمیرد!


نتیجه گیری: خیلی وقت‌ها تصمیم گیری بین دو یا چند گزینه در نتیجه عمل

تاثیر چندانی نمی‌گذارد، پس تا فرصت نگذشته سریعتر تصمیم‌گیری کنیم.

 

قانون سوم:

هرگاه در مسیری دو خر از روبرو (شاخ به شاخ) به یکدیگر برسند، و مسیر به

قدری تنگ باشد که این دو باید کمی از وسط جاده کنار رفته، به دیگری راه

بدهند تا بتوانند رد شوند، هیچکدام از خرها از جای خود تکان نمی‌خورند.


نتیجه گیری: خیلی وقت‌ها برای رسیدن به نتیجه مطلوب بایستی به طرف مقابل

امتیاز بدهید، به بازی "بُرد ـ بُرد" بیاندیشیم، سیاستمدار باشیم، دور از جون و بلا

نسبت شما، خر نباشیم!

 

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و چهارم مهر 1388  |
 قیصر امین پور

پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانه ای دارد کنار ابر ها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش
دکمه ی پیراهن او آفتاب
برق تیر و خنجر او ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویربود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین
بود ،اما میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
...
هر چه میپرسیدم از خود از خدا
از زمین از اسمان از ابر ها
زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
هر چه می پرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی جوابش آتش است
تا ببندی چشم کورت می کند
تا شدی نزدیک دورت میکند
کج گشودی دست ،سنگت می کند

کج نهادی پا ی لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می دهد
در میان آتش آبت می کند
با همین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم خواب دیو و غول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سرکشم
در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین
محو می شد نعره هایم بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...
نیت من در نماز ودر دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود ..
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ مثل خنده ای بی حوصله
سخت مثل حل صد ها مسئله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادیم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا
زود پرسیدم پدر اینجا کجاست
گفت اینجا خانه ی خوب خداست
گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست ورویی تازه کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست ؟اینجا در زمین؟
گفت :آری خانه ی او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
خشم نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی شیرینتر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست معنی می دهد
قهر هم با دوست معنی می دهد
هیچ کس با دشمن خود قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی ست
تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزدیکتر
از رگ گردن به من نزدیکتر
آن خدای پیش از این را باد برد
نام او راهم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی نقش روی آب بود
می توانم بعد از این با این خدا
دوست باشم دوست ،پاک و بی ریا
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد
می توان در بارهی گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره صد هزاران راز گفت
می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد
می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند
می توان مثل علف ها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد
می توان در باره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا
تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر

                                             قیصر امین پور


بدن شرح

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه نوزدهم مهر 1388  |
 رکاب بزن .....

زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.
اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت مي‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد. به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.
 
ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!
اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد. آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى كسلم مى‌كرد، چون همیشه كوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌كردم.

یادم نمى‌آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سر او ركاب مى‌زدم. حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.

او مسیرهاى دلپذیر و میان برهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته مي‌توانست با حداكثر سرعت براند، او مرا در جاده‌هاى خطرناك و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى‌برد و من غرق سعادت مى‌شدم.
  گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو كجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌كردم دارم كم كم به او اعتماد مى‌كنم.
 بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت. او مرا به آدم‌هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى‌دادند كه به آن ها نیاز داشتم.
هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آن ها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا و ما باز رفتیم و رفتیم.

حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!» و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و ))متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مى‌كنم.(( حالا دیگر بارمان سبك شده بود. او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.

او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند. من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم.

 

این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مى‌داد. هر وقت در زندگى احساس مى‌كنم كه دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید،

رکاب بزن


|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه یکم مهر 1388  |
 " حاصل عمر گابريل گارسيا ماركز"

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند و گاهی اوقات پدران هم.
در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.
در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم می كند.
در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.
در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود می سازد.
در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این  است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم.
در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند.
در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است.
در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.
در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.
در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت های خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارت های بد است.
در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارساست، به رشد و كمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه  گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت می شود.
در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.
 

در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست

گابريل گارسيا ماركز

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388  |
 به نام آن که عشق را با خون به هم پیوند داد

در کوچه ای خلوت به دنبال عشق می گشتم عشقی که تا ابد با من باشد عشقی که بتواند من را درک کند در کوچه ی خلوت گلی را دیدم گلی که پر از احساس و پر از خون جاری از عشق بود.

 شاید شما فکر کنید که کوچه ی خلوت فقط برای قصه هایی از جدایی است ولی نه بعضی از کوچه های خلوت انسان رو به عشق نزدیک تر میکنه .

 در آن کوچه یک گلی بود که شاخه ای شکسته داشت گلبرگ های آن پرپر شده بود و جز آه و ناله چیزی  برای حرف نداشت . من آن شاخه ی خشکیده را به خانه بردم از او مراقبت کردم او را در جایی قرار دادم که سرور تمام گلها  شود به آب دادم از خورشید خواستم که بهترین نور خود را به گل بتاباند تا آن گل شایسته ی سروری گلها را داشته باشد .  من از او آن قدر مواظبت کردم  گاهی دستم از خارهای آن گل زخمی میشد ولی با هر رنج و زحمتی بود آن را به درجه ی سروری رساندم .


حال من آن گل را در گلدان خود نگه داشته ام و او را همچون خدا میپرستم و او هم با بوی خوش خود مرا سر مست میکند.

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه بیستم شهریور 1388  |
 مولا علی(ع)

خون از سر مبارك على علیه السلام جارى شد و محاسن شریفش را رنگین نمود و در آن حال فرمود:


بسم الله و بالله و على ملة رسول الله فزت و رب الكعبة.

(سوگند به پروردگار كعبه كه رستگار شدم)

|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388  |
 روز تولد من
در آغاز کلمه ای بودم ـ در خلاء مادرم به دردِ چهار خشت رسید و دختر همسایه ناف بران من شد و من خیره شدم
به چشم های آبی مادرم که از درد می مـُرد و بیمارستان هنوز کلمه ای بود ـ در خلاء و پزشکان هندی به مادرم خون گاو تزریق کردند و پدرم به جنون گاوی دچار شد. مادرم به بلندای «زردکوه» جیغی زد «که تمام کبک های وحشی تاراز به ستیغ کلاغ پر شدند. من از سکوت به حرف آمدم و بر قالیچه ی خشتی زمین نازل شدم.
ماه به فروردین رسیده بود و آفتاب دومین روز بهار، بر نخستین برگ سه جلدم درخشیدن آغازید.انگار در غاری عاری از تمدنیته به تاریکی چشم گشودم ـ برهنه در دستان مچاله زنی- پدرم هنوز در مزرعه بود و یوغ ِگاوان ِ خان را بر گردن ِزخمی اش هوار می کشید و من هنوز، چون ماهی برهنه ای برخاک بال بال می زدم. ساعت از ماه می گذشت و شب آبستن ستاره های بی فریاد بود. پدرم هنوز مرا نمی دانست
و آخرین حرف نام کوچک مرا جست و جو می کرد و من به تاریکی چشم گشودم ـ برهنه در دستان مچاله زنی ـ هنوز به واژه نان نرسیده بودم. اما برادرانم تمام شب را گرسنه بودند. پدر آفتاب زنان، به خانه آمد و مادرم را بوسید آنگاه من در آغوش خسته ی پدر به خواب فرو رفتم. من خواب بودم که مادرم گریسته بود. من خواب بودم و انگار چشمان آفتابی اش در قرمزای غروب شناور شد. من خواب یا بیدار نمی دانم !و سه جلدهای برادرانم دبستان را کوچک بود هنوز اما پدر بیست و نهمین حرف الفبا را با زحمت آموخته بود و برادرانم تازه می دانستند گرسنگی را هجا کنند و بنویسند مثلاً آب و مادرم به من لالا می آموخت. من خواب بودم که پینه های دست پدر به خنده شکوفه زد و به خون گل داد .در آغاز خدا نبود. کلمه نبود و ما فراموشانی بودیم که بی خدا زنده بودیم و خاموشانی بودیم کــــــــه هنـــــــــــــوز کلمه را.................!
|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388  |
 

در انحنای تنهایی خویش

بین ماندن و رفتن

بین بودن ونبودن

بین نیاز و استغنا

بین خاموشی و فریاد

رفتن را بر می گزینی ...

حسی گنگ و نا مفهوم با معنایی به وسعت اندوه تو را در برمی گیرد و بغضی

خاموش گلویت را می فشارد ...

می شکنی ...

می شکنی و از مرور خاطره ها خیس می شوی ... 

می دانی در زیر لایه های سکوت و فراموشی خواهی پوسید ...

می دانی در چشم این رهگذران غریبه مهجور خواهی ماند ...

آری خوب می دانی که از خستگی حرفهای بر دل مانده مچاله خواهی شد ،  ولی

رفتن را بر می گزینی ...

می دانی دوباره باید پشت این حصارهای تودرتو و تو خالی برای بودن تلاش کنی و باز

با این روزمرگی بیهوده بجنگی ،

اما رفتن را بر می گزینی ...

می روی و سکوت پیشه می کنی و آنقدر غرق در این سکوت می شوی که می

خواهی سکوتت را فریاد کنی !

با تمام وجودت فریاد کنی !

با تاروپودت ...

پس دوباره باز می گردی . ولی می دانی،  

آری خوب می دانی که سکوت را نمی توان فریاد زد !!!

و ای کاش کسی معنای این سکوت را می فهمید ...

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388  |
 معجزه
معجزه
 
سارا هشت ساله بود که از صحبت پدر و مادرش فهميد برادر کوچکش سخت مريض است و پولى هم براى مداواى آن ندارند.
پدر به تازگى کارش را از دست داده بود و نمى توانست هزينه جراحى پر خرج برادرش را بپردازد.
سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت:"فقط معجزه مى تواند پسرمان را نجات دهد." سارا با ناراحتى به اتاقش رفت و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد.
قلک را شکست. سکه ها رو روى تخت ريخت و آن ها رو شمرد. فقط پنج دلار.
بعد آهسته از در عقبى خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.
جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولى داروساز سرش به مشتريان گرم بود بالاخره سارا حوصلش سر رفت و سکه ها رو محکم روى شيشه پيشخوان ريخت.
داروساز جا خورد و گفت:"چه مي خواهى؟"
دخترک جواب داد:"برادرم خيلى مريضِه. مى خوام معجزه بخرم قيمتش چه قدر است؟"
دارو ساز با تعجب پرسيد:"چى بخرى عزيزم!!؟"
دخترک توضيح داد:" برادر کوچکش چيزى در سرش رفته و بابام مى گويد فقط معجزه مى تواند او را نجات دهد. من هم مى خواهم معجزه بخرم. قيمتش چه قدر است؟"
داروساز گفت:"متاسفم دختر جان ولى ما اين جا معجره نمى فروشيم."
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت:"شما رو به خدا برادرم خيلي مريضه و بابام پول ندارد و اين همه پول من است. من از کـــــجــا مى توانم معجزه بخرم؟"
مردى که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبى داشت از دخترک پرسيد:"چه قدر پول دارى؟"
دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندى زد و گفت:"آه چه جالب!!! فکر مى کنم اين پول براى خريد معجزه کافى باشه." بعد به آرامى دست او را گرفت و گفت:"من مى خوام برادر و والدينت را ببينم. فکر مى کنم معجزه برادرت پيش من باشه." آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.
فرداى آن روز عمل جراحى روى مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحى پدر نزد دکتر رفت و گفت:"از شما متشکرم نجات پسرم يک معجزه واقعى بود. مى خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحى چه قدر بايد پرداخت کنم؟"
دکتر لبخندى زد و گفت:"فقط 5 دلار.
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و ششم تیر 1388  |
 روزهای از دست رفته
چند روزه به دنبال خاطرات سالهای پشت سر در کوچه پس کوچه های ذهنم قدم میزنم . گاهی بوی مدرسه و گاهی بوی راه مدرسه .  دلواپسی ها و شادیهام . مرور چهره هایی که دیگه هیچ وقت ندیدمشون یا عزیزانی که از پیشم رفتن و فقط خاطراتشون باقیه.

پدربزرگم ٬ مادربزرگم ٬دوستی عزیز که در همسایگی ما بود ، کسانی که دگر دربین ما نیستن

این روزها دوباره مرغ دلتنگیم بد جوری شروع به پر کشیدن کرده وگاهی اوقات بدجوری اوج میگیره.دوباره به خودم بانهیب میگم چه زمان اندکی وچه پر سرعت درگذره!!!!

وسوال تکراری 27 سال از عمرم  گذشته و آهی از ژرفای وجود در هم می آمیزم ومیپرسم:

روزهای از دست رفته کجاست؟


|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388  |
 
 
بالا